
این عکس رو چند روز پیش پیدا کردم. وقتی دیدمش به خیلی چیزا فکر کردم. دلم میخواد بدونم شماها با دیدنش یاد چی افتادین؟منتظر جواباتون هستم. پست بعدی حتماً نظر خودم رو براتون میذارم.

پرنده بغضش شکست و من بغضم رو فرو دادم.
یه گربه سفید و خاکستری پرید وسط خیابون.
اشکام هجوم آورد به چشمام.
باز اسیر پلکشون کردم.
پرنده گریه میکرد با تمام وجودش.
من با تمام وجود دلم میخواست اشکام رو تا رسیدن صورتم روی بالشت کنترل کنم.
صورتم رو فشار دادم روی بالشت.
ولوم صدای ضبط رو تا آخرش بلند کردم.
بعد از چند ضربه صدای ،ایران ،ایران.
پیام ،علی ،شراره و ساناز رفت رو هوا.
اشکای منم آزاد شد.
یه دل سیر برای خودم وایران
علی: باز اسم وطن آمد به میون
بازم عاشقا جمع اند همشون
دلم میخواست سرش هوار بکشم و بگم کدوم عاشقا؟ امشب فقط من و پرنده عشق بازی کردیم و بقیه نگامون کردن.
پیام:میدون و هزار قلب بیقرار
دستا به دعا ،چشما نگرون
آره میدون، راست میگی اونم عجب میدونی ، ده تا صندلی چیندن دورشو هرکی خودش رو انداخت وسط به چشم یه دیونه بهش نگاه کردن . دعا خوندن که کارشونه ولی چشمای نگرون؟! چی بگم که جز چشمای خودم و پرنده چشم نگرونی رو ندیدم.
علی:پرشد همه جا یکدل ،یه صدا
همه: فریاد همه از پیر و جوون
پیش تا پایان ،ای جاویدان ایران
دلم میخواست ضبط رو بشکنم و بگم بس کنید این چرندیات رو. یکدل؟یکصدا؟ تو رو خدا چرت و پرت نگید.هرکی اسم ایران رو میاره باید همونجا خفه شه چجوری پیش تا پایان ای جاویدان ایران.اصلاً ایران کی باشه؟چی باشه؟
پیام:باید که غم از چشما بشه دور
علی:لبریز بشه دل از شادی و شور
هه هه ، دور؟ دلت خوشه ها. اتفاقاً غم باید بشینه تو چشمات دلتم باید از کینه و نفرت پر شه. کجایید؟ خواب تشریف دارید؟ که توهم میزنید و قصه سر هم میکنید. امروز دل من و پرنده سرشار از شادی و شور بود اما امشب چشم و دلمون شده خونه غم و غصه ها .
پیام:باید بدمه تو قلب همه
خورشید امید با جشن و سرور
خورشید رو آمدیم که درش بیاریم از پشت قله دماوند تا جشن و سرور به پا کنیم. اما گفتن هم خورشیدتون و هم کوهتون خراب بشه رو سرتون.
علی:پس تا برسه باز از نفس
هر سینه به گوش فریاد غرور
همه: پیش تا پایان ای جاویدان ایران
آره بشینیم به امید اون روز که از سینه همه ایرانیا فریاد پیش تا پایان ای جاویدان ایران با غرور برسه. جز نشستن و انتظار کشیدن کاری مگه ازمون برمیاد؟ من و پرنده فریاد زدیم به امید همصدای بقیه اما بقیه فقط جلومون وایستادن باهامون همصدا که نشدن هیچ صدای خودشون رو بالاتر بردن تا صدامون به گوش هیچکی نرسه.
تکرار میکنن پیش تا پایان ای جاویدان ایران.
با صدای هم آوایشون صدای تپش قلبم رو میشنوم. چند هزار دفعه تا حالا این آهنگ رو شنیدم؟؟؟ نمیدونم شمارشش از دستم در رفته . ولی مگه مهمه؟؟؟ اینبار انگار بار اول.
اگه تا امروز شنیده بودم که اونجا کم نمی آوردم میدونستم که همیشه و همیشه ایران جاویدان.
اشکا دارن با چشمام خداحافظی میکنن اما سوزششون هنوز هست. باید باشه. باید تا ابد قرمزیشون روی صورتم جاخوش کنه تا مبادا یادم بره اونشب چی کشیدم. تا نکنه اشکا و لرزیدنای پرنده رو فراموش کنم.همه اون لحظه ها باید یادم بمونه. تصویر گربه ایرانی باید یادم بمونه ،تا نفس آخر سفیدی قله دماوند باید یادم بمونه. باید اونشب کذایی یادم بمونه. باید بلستای 360 قدیمیم یادم بمونه. دلم نمیخواد کینه بشه ولی اگه نشه نمیشه . باید جای زخمش بمونه تا هروقت نگاش کردم یادم بیفته از کدوم سوراخ ایران داره نیش میخوره. ریسمون سیاه و سفید نیست که یادم بره مار افعی که اگه یادم بره نیشم میزنه.من رو نه، هویت ایرانیمو نیش میزنه فرهنگ ایرانیمو نیش میزنه. نیش میزنه و از ریشه میسوزونتم.
حالا یه سال که هر روز هر شب با امید همین پیش تا پایان ای جاویدان ایران دارم نفس میکشم.
پ. ن. اول : این مطلب رو اولین روز آبان نوشتم اما دیگه نمیخواستم بذارمش حتی جای این جملات زیرش نوشتم بهارکم آبانگانت مبارک و صفحه رو بستم.اما دیشب یه کسی مثل هم اون کسا همه چیز رو خراب کرد.بازم رو زخم کهنه نمک پاشید و من رو به آتیش کشید.آتیشی که زیر خاکستربود و حالا شعله هاش تا آسمون داره میره.
پ. ن. دوم : دوتا مطلب آریانی نمیخواستم پشت سر هم بذارم . اما چه میشه کرد نمیذارن آدم آرامشش رو حفظ کنه که ناچار نشه بره سراغ آریان. عکسم همون آدم دیشبی یهو یادم انداخت که بذارم. آخه یه حرف خنده داری زد که نمیدونین.توی محیط چت آمده دنبال دوست دختر میگرده بعد برای من حرف از این میزنه که وبلاگ دخترخاله ها با عکس سردر قالبش ، مستهجن و شهوت گرایانه است!!!!یکی هم نیست بگه اگه هست تو چشات رو ببند تا چشمت به گناه نیفته.حالا گناه رو دیدی چرا آیدی مون رو برداشتی آمدی دنبالمون؟؟خب «برادر»خودتم تنت خارش داره دیگه. وگرنه نامه فدایت شویم نداده بودیم که بیایی دنبالمون بعدم تازه پرو پرو به من بگی عکس خودت رو بهم بده !!!فکرشو کنید؟؟؟آخرش که فهمیدم ماله چه تیر طایفه ای دلم میخواست بگم همتون سرته یه قماشین دیگه.به قول نفس توی دل شکسته یابو سوارین دیگه درست بشو هم نیستین. حالا منم این عکس روکه مربوط میشه به کلیپ ای جاویدان ایران. میذارم تا هرکی میخواد بگه مستهجن با دل خوش بگه.راستی به آدمای که مثل اون آقا پسر فکر میکنن ته گناه این عکسا، توصیه میکنم کلیپش رو هم برید تهیه کنید ببینید و خوش باشید.
پ. ن. سوم : قسمت بالا رو همه به خودشون نگیرن منظورم گروه خاصی از اون گروه بودن و از همه مهمتر مطلبم هیچ ربطی به انتخابات نداره لطفاً سیاسیش نکنید.
همه چیز تا دم غروب عالی پیش رفت با خستگی بود ولی عالی بود. با شروع جلسه داشتم خودم رو تو صندلی فرو میکردم تا تک تک سلولای بدنم که یخ کرده بودن گرم بشن اما یهو لرزش یه sms همه چیز رو خراب کرد: صدای نفسای آخر به گوش میرسه.شنیدی؟ باورم نمیشد میخواستم بزنم زیر گریه. همونجا بدون ملاحظه کسی دلم میخواست داد بزنم بگم دروغ.تو کل جلسه سکوت و اخمای تو هم و خاطره ده سال خوش باهام همراهی میکرد. ثانیه ای از جلوی چشمام تصویر لباسای کرم رابین هودی،کتای چرم مشکی و روسریایی سفید دور نمیشد.
تو خیابون می آمدیم الکی میگفتم و میخندیدم تا شاید یادم بره تا شاید حرفش رو باور نکنم. اما نشد اصلاً چجوری ده سال خاطره رو یادم بره. چجوری لحظ لحظه بزرگ شدنم رو فراموش کنم؟ همش 12 سالم بود.
دانلودش کردم. وای خداجون چقدر جای 3 نفر خالیه. کوشن پس؟ من عادت به دیدن 9 نفر داشتم آلان همش 6 نفرن.
حالا باز آفتابگردون و اینبار گریه و گریه با هر یه کلمه یه اشک با هر ملودی یه هق هق . چقدر دلم برای صدای قدیمیشون تنگ شده . این صدای جدید برای من آشنا نبود. این لباسا برای من آشنا نیست. من همون صدا رو میخوام همون آدما رو . کاشکی بزرگ نمیشدیم. کاشکی هیچوقت اولش نمیگفتن شبای باهم بودن گذشت شاید انوقت اینجوری نمیشد که آلان بگیم اون روزا یادش بخیر.

رفیق شبای مهتابی دور
شبای ستاره بازی توی نور
رفیق روزای خوب بچگی
روزای بازی،گم شدن تو خستگی
کوچه اون کوچه های قدیمی
و چرخ وفلک ،قایم موشک ،گرگم به هوا ، الک و دولک
دعوا سر جر زدن و بازیای پر از کلک
باچوبه گردو ساختن یه نیلبک
گذشت و رفت هیچی از اون روزا نموند
یادم میاد مادر بزرگ برای ما قصه میخوند
تو آرزوی برفی که مشق شب و تموم میکرد
یا مادری که ماها رو با گل یاس حموم میکرد
«یکی بود یکی نبود......زیر گنبد کبود هیچکی نبود»
شاید ما قصه خونه فردای بچه ها بشیم
یادم باشه یادت باشه اسیر غصه ها نشیم
یادش به خیر تموم آرزوی ما یه توپ بود و یه دروازه
یکی بگه تو این روزا کی زندگی رو میبازه؟
با تبریک روز جهانی کودک به خانم کوچولو ها و آقا کوچولوهای که تو وجود تک تک شما زندگی میکنن.مواظبشون باشید ونذارید هیچوقت قهر کنن و ساکت بشن.راستی اینم ترانه محبوب من از گروه پسران آفتاب راجع به متن پست قبلی هم باید بگم :من اصلاً نمیدونم شعر یا متن یا چیه؟ فقط میدونم که وقتی حالم حسابی گرفته بود و سوار اتوبوس بودم یهو آمد.

پاکنم را بر میدارم
میخواهم غم هایم را پاک کنم
امّا نمیشود...
پس اسمم را پاک میکنم
امّا غم ها به سر نمی آیند
تنها راه
پاک کردن وجودم است
از پاهایم شروع میکنم
میدانم که اگر از سر شروع کنم
پاهایم باز به راه می افتند
و اینبار بی فکر تر از همیشه قدم بر میدارند
پس اول از پا مینشینم
به سرعت به قلبم میرسم
هنوز شک دارم
خودش مینالد که پاکم کن
و من اینبار هم به حرفش گوش میسپارم
به لبهایم میرسم هنوز لبخند دارند
دلم به رحم می آید
احمقانه ترین داشته زیبایم را چگونه پاکش کنم؟
میخندد و با خنده میگوید دیگر بس است
به اندازه تمام دنیا به غمهایت خندیدیم
با بی رحمی پاکش میکنم
و به چشمهایم میرسم
دلم نمی آید
چشمک میزند،پاک کن!
پاک میکنم
فقط ذهنم مانده
هنوز غم ها زنده اند
پس پاکش میکنم
حالا همه چیز سفید است
سفید ،سفید
مثل روز اول

تا حالا شده گوشاتون قدرتی فوق تصور بدست بیاره؟!
نمیدونم من چرا تازگیا هروقت سوار اتوبوس میشم این قدرت خارق العاده شنوایی به سراغم میاد. جوری که ناخواسته تمام مکالمات رد و بدل شده بین افراد داخل اتوبوس رو سمع میکنم. البته بعضی وقتا واقعاً من مقصر نیستما بس که بلند بلند حرف میزنن طبیعی که هر موجود کم شنوایی هم حرفاشو میشنوه چه برسه به من با این قدرت خارق العاده.
چند روز پیش هم که این قدرت موجب کشف یه رابطه جدید بین تکنولوژی و فرآیند چکینگ شد.
دختری که کنار دستم نشسته بود . در مدت 10 دقیقه ای که کنار هم بودیم 150 مرتبه گوشیش زنگ خورد و 150 مرتبه هم خودش زنگ زد . یعنی با یه حساب سر انگشتی میشه هر دوثانیه یکبار زنگ زدن یا زنگ خوردن. اونم فقط به یه نفر. سوالی هم که هربار میپرسید این بود که کجایی عزیزم؟ فکر کنم اونم همین سوال رو هربار میپرسید چون دخترهربار درجواب میگفت تو اتوبوسم عزیزم! (حالا یه بارم باید مفهوم ژرف و عمیق عزیزم رو بررسی کنم. که این لغت رو به کار میبرن که محبتشون رو نشون بدن یا ماست مالی فضولی و شَکشون رو بکنن) تا اینکه دختره آمد از اتوبوس پیاده بشه و باز گوشی زنگ خورد و اینبار دختره یه جواب متفاوت داشت منم خوشحال شدم با خودم گفتم حالا توبقیه راه جوابای متنوع میتونه بده یه بار بگه سر این کوچم یه بار بگه ته اون خیابونم و یسری بگه دم این مغازه یا این خونم البته تهش عزیزم ثابته. دختره که پیاده شد منم گفتم آخیش دیگه فضولی کردن منم تعطیل شد ولی مگه ملت میذارن من یه لحظه به گوشم استراحت بدم. خانمی که روبه روم نشسته بود اینبار داشت آمار زنگ خور گوشی شوهرش که دیشب چک کرده بود رو به یه نفر که پشت خط بودو منم فهمیدم اسمش شیرینه میداد. نمیدونم اونم از اون ور داشت چه راهکار های ارزنده ی ارائه میداد که خانمه هی از این ور میگفت وای شیرین تو خیلی باهوشی من دیشب به ذهنم نرسید که اینکارا رو بکنم. در آخرم قرار شد شیرین خانم یه کلاس حضوری برای خانمه تشکیل بده تا هوش سرشارش رو باهاش به اشتراک بذاره. تلفن که قطع شد بازم یه آخیش گفتم که همش یک ایستگاه دوام آورد و ایستگاه بعد که اون خانمه پیاده شد .دوتا خانم دیگه سوار شدن که چند لحظه بعد از نشستنشون روی همون صندلی خانم قبلی متوجه شدم بحث اینا هم سر چک کردن موبایل . یکی از خانما گفت چند وقتی دارهsmsهای دخترش رو چک میکنه و به تعدادی sms مشکوک از طرف دختری به اسم مینا برخورده که حدس میزنه این اسم مینا یه رمز باشه و مینا خانم ،آقا مهردادی، آقا مهرانی ،آقا محسنی و خلاصه یه آقای که اسمش با «میم» شروع میشه باشه( منم اونجا حدس زدم شاید اسمش نیما باشه ) اونیکی خانمه که به نظر می آمد خاله دخترس .پپیشنهاد کرد که با زبون خوش از زیر زبون دختره حرف بکشن جای اینکه گوشیش رو چک کنن( بازم خدا خیرش بده خیلی روشنفکر بود و اهل گفتگو).
دیگه رسیده بودیم به ایستگاهی که من میخواستم پیاده شم . با خودم میگفتم خدا رو شکر که ماجرای فضولی های امروز تموم شد .ولی بازم اشتباه کردم .
میخواستم یه هدیه برای یکی از دوستان بخرم و یه مغازه لوکس فروشی نزدیک ایستگاه اتوبوس بود. تا رفتم تو باز فضولی بازی شروع شد. نمیدونم امروز چرا همه داشتن راجعه به کارکرد موبایل حرف میزدن. این دفعه تکنولوژی دوربین گوشی مورد بحث بود. توی اون مغازه یسری کارای دسته به فروش میرسه اینطور که من فهمیدم دیروز یه دخترخانمی با گوشیش داشته ازشون عکس مینداخته و صاحب مغازه خیلی ناراحت بود که حالا این خانم میره و از روی مدلای ما کپ میگره و وارد بازار میکنه. انوقت دیگه ما جنسمون تک نیست و باید دنبال مدلای جدید دیگه باشیم. اون یکی آقای که من نفهمیدم همکار فروشنده بود یا دوستش یا یه مشتری دیگه پیشنهاد کرد یه کاغذ بنویسن و بزنن که عکس برداری از اجناس ممنوع.
حالا چند روزه تمام ذهن منو واژهای اعتماد و بی اعتمادی درگیر خودش کرده.
زن به شوهر بی اعتماده ، مادر به بچه ،فروشنده به مشتری و..... چرا هممون به هم بی اعتماد شدیم؟ این گوشیایی همراه هم که شده راه چک کرد اطرافیان که مبادا دست از پا خطا کنن. عین کنترل تلویزیون میمونن فقط انگار برای آدما ساخته شدن تا توی هرلحظه قابل کنترل شدن باشن. با خودم فکر کردم اگه قرار بود منم هر روز توسط مامان یا بابا چک بشم چه اتفاقی می افتاد؟ بعد دیدم اگه میخواستم چیزی رو قائم کنم حتماً راهی براش پیدا میکردم. میگن احتیاج مادر اختراع. پس این راه حلای که برای مخفی کاری پیدا میکنیم به خاطر این چک شدنای بی مورد والکی. همه کسایی که من اون روز برشای کوچیکی از زندگیشون رو دیدم . میشد خیلی راحت از طرف مقابلشون پیچش بخورن .
وای به روزی که افراد یه خانواده بیفتن تو کار گشتاور کردن همدیگه.
سلام. باز دوباره اول مهر و بوی ماه مهربان . فردا کلاسی ندارم و امشب دارم خاطرات دوازده تا اول مهر رنگارنگم رو مرور میکنم. این چند سالی که از مدرسه دور شدم فرصتی برای اینکار در شب اول مهر پیدا نکرده بودم ولی آلان که امیر داره میخوابه تا فردا صبح زود پاشه و بره کلاس سوم دبیرستان رو شروع کنه منم توی خاطرات سال سوم دبیرستانم میچرخم.
اون سال آخرش زد به سرم که ریاضی رو ول کنم و واسه پیش دانشگاهی برم انسانی!!! نرفتم اما شعر الوداعش رو گفتم. حالا روز اول مدرسه براتون شعر روزای آخر رو میذارم.

اینم نمایی از پنجره کلاس سوم دبیرستان که از پنجره کلاس اول دبیرستان عکسش رو انداختم
«الوداع»
الوداع ای دوستان خوب من
الوداع ای رشته ی محبوب من
الوداع ای نازنین شیمی ،فیزیک
الوداع ای جبر و زجر هر دو یکی
الوداع ای ده نفر هر ده عزیز
الوداع مشتق ،لیمیت ،پیوستگی
الوداع اقلیدس و خطِ یکی
الوداع اُهم و آمپر،لنز و فاری
الوداع مُلالیته ،سوسپانسون
الوداع ای انصاری مهربون
الوداع ای ریاضی شیرین چو قند
الوداع هرچه که هست و نیست هست
الوداع ای حجازی ،ای عشق ما
الوداع ای حسابان ،ای بر فنا
الوداع ای غیاثی دستم شکست
الوداع با هرچه قانون هست،هست
الوداع ای شرقی پر ادعا
الوداع ای نمره های افتضاح
الوداع شکفته ی ،همچون یه گل
الوداع ای نازنین و مهربون
الوداع ای تبریزی این پوت کلوز
الوداع موس و کلیک، پرینت و مود
الوداع مهاجری و قنبری
الوداع علی زاده ،شاه آبادی
الوداع ای خوش سفر گلستانی
الوداع ای خوش بیان ای معصومی
الوداع جعفریان نازنین
الوداع مشاور خیلی عزیز
الوداع و الوداع و الوداع
الوداع با سوم پر رنج ما
چقدر خاطراتش شیرینه اون موقعه که این شعر رو گفتم انقدر که آلان دوستش دارم دوستش نداشتم. آلان هربار که دلم برای مدرسه ،معلمام و همکلاسی هام تنگ میشه این شعر رو میخونم(البته این شعر کامل تر از این حرفاست و راجعه به همکلاسی هام هم بیت هست که من نذاشتم)
خلاصه که قدر لحظات رو باید دونست بچه های که میرن مدرسه و فکر میکنن مشقت بار ترین کاررو میکنن نمیدونن که چند سال دیگه عین منی میشن که شب اول مهر با بغض دوازده سال خاطره چشماشونو میبندن و قطره اشکشون رو اسیر پلکاشون میکنن.
خدایا همه دانش آموزا سال خوبی رو پیش رو داشته باشن. موفق و شاد وسلامت این 9 ماه رو طی کنن.آخرشم نمره های 20 خوشگل بگیرن. راستی یه شعر خیلی قشنگ هم توی وبلاگ دخترخاله ها هست که خوندنش خالی از خاطره انگیزی نیست.
سلام
این پست رو میخواستم درست روز تولدم بذارم که به سلامتی و میمنت باز گند زده شده به اینترنت.حالا من اصلاً کاری ندارم مقصر کی بوده یا کی نبوده .چون فعلاً ما همگی شدیم عروسک خیمه شب بازی یه مشت آدم که بعضیا میگن میفهمن و بعضیا میگن نمیفهمن.از نظر منم که همه انسانن و جایز الخطا فقط خدا کنه همشون هرچه زودتر دست از این مسخره بازیا بردارن.خب اصلاً ولش کنیم بریم سر پست تولد و شاد بازی های مخصوص شخص شخیص بنده.
خیلی حرف نمیزنم فقط این چندتا عکس رو میذارم و لینک وبلاگ دخترخاله ها رو تا حتماْ سر بزنید ومصاحبه این وبلاگ رو با من بخونید.

همش چند روزه بودما. ببینین چه زود گذشت . چه زود بزرگ شدم.


تا حالا برای خودتون کادو خریدین؟ اگه نخریدین توصیه میکنم بخرین. اینم هدیه تولد خودم به خودم بودش. یه جفت جوراب . حالا میدونین چرا ؟ چون من با دیدن جورابی جینگیلی وینگیلی ذوق زده میشم(نخندینا منم اینجوریم دیگه)

اینم که دیگه معولمه چیه. کیک تولد امسالمه که از قضا با تولد امیرمون به قمری همزمان افتادش وکیکمون دو نفره شدش.
اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم
واست میمیرم جواب دنیا رو میدم
سلام.
با دوتا پست قبلی خیلیا رو نگران کردم. پوزش میطلبم. و پست امروز بازم حال و هوای جیگیل بلا داره. اونم با سه موضوع مختلف.
قبلشم یه عکس دیگه از اون دخترپست قبلی میذارم تا زودتر ببخشینم.


این عکسی که ملاحظه میفرمایید مربوط میشه به یه پماد که برای دردهای موضعی استخوان به کار میره و واقعاً جواب میده. و اون یکی هم که معلومه خمیر دندان. ولی وجه تشابه این دوتا در بوی یکسانشون. اگه یکبار بوش رو تجربه کنید متوجه میشید که من تا چندوقت دیگه دندونام میریزه در حلقم. حالا اگه خواستین برین داروخانه بگیرین و بو کنید متوجه میشین من چی میگم.

این عکس جیگر رو هم یکی از دوستان عزیز من و دخترخاله هام برامون فرستاده. از دیدنش خوشم آمد گفتم بذارم توی وبلاگ شما هم شاید خوشتون بیاد.

و اما در آخر باید بگم بعضی دوستان نازنین دین دار از شب ولادت امام حسن مجتبی(ع) رفتن سراغ ناله و گریه شبای قدر نمیدونم نسبت به کارشون باید چی بگم ولی با چند روز تاخیر ولادت امام مهربون رو تبریک میگم و میگم تا شبای قدر راه بسیار است. راستی اون شبا هم گریه بی شناخت و معرفت جواب نمیده.شما ها هم پیوندا رو زیر و رو نکنید تا اون وبلاگ رو پیدا کنید چون قاطی پیوندام نیست از دوستای قدیمی منه که حیف عقایدش داره کم کم رو به نابودی میره البته اونم فکر میکنه من دارم رو به نابودی میرم. خدا جفتمون رو از هلاکت نجات بده.

راستی دقت کردین تازگیا چقدر غرغر میکنم شدم عین خاله پیرزن . ولی دست خودم نیست تو رو خدا برام توی این شبا دعا کنید تا بشم همون بهاره سابق .
